از سرگذشته سربه گریبان نمی کشد
این شمع کشته ناز شبستان نمی کشد
این شعر در مورد احساسات عاطفی و عاشقانه شاعرانه است که عمیقاً تحت تأثیر عشق و ناکامیها قرار دارد. شاعر از حسرت و غم فقدان، ناتوانی در رسیدن به عشق واقعی و فراق میگوید. او به تصاویری از عشق و زیباییهای طبیعی اشاره میکند و میگوید که برخی موجودات و احساسات نمیتوانند نماد زیبایی و محبت واقعی شوند. همچنین به مواقعی اشاره میشود که انسان نمیتواند از احساسات خود فرار کند و به تحمل دردها و نادریها در عشق اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی و احساسات انسانی با تلخیها و سختیها همراه است و کسی که به دنبال واقعیات زیبایی و عشق است، باید به زخمها و ناکامیها نیز تحمل کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از سرگذشته سربه گریبان نمی کشد
این شمع کشته ناز شبستان نمی کشد
هر جا رود به محمل لیلی است همرکاب
مجنون کدورتی ز بیابان نمی کشد
خونین دل ترا هوس تاج لعل نیست
منت ز لاله کوه بدخشان نمی کشد
من بی نصیبم از تو وگرنه کدام خار
از گل هزار لطف نمایان نمی کشد
بی چشم ز خم در قدمش هست خار عشق
آن را که دل به سیر گلستان نمی کشد
از سبزه خط تو چکد آب زندگی
این خضر ناز چشمه حیوان نمی کشد
از زخم خار نیست خطر گردباد را
مجنون قدم ز خار مغیلان نمی کشد
شادم به ضعف خویش که بیماری نسیم
ناز طبیب و منت درمان نمی کشد
بر چرخ اگر برآمده گوهر نمی شود
تا قطره پای خویش به دامان نمی کشد
کوه غم است در نظرش سایه کریم
آزاده ای که منت احسان نمی کشد
شیرین نمی شود چو گهر استخوان او
یک چند هر که تلخی عمان نمی کشد
اقبال خط بلند بود ورنه هیچ کس
صف در برابرصف مژگان نمی کشد
موری که پای حرص به دامن کشیده است
خود را به روی دست سلیمان نمی کشد
صائب کسی که سر به گریبان خود کشید
ناز بهشت و منت رضوان نمی کشد