مستانه سرو قامت او در خرام شد
طوق گلوی فاختگان خط جام شد
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد و احوالات عاشق را در مواجهه با معشوق بیان میکند. شاعر از زیبایی و لطافت قامت معشوق میگوید که جان خستهاش را شاداب میکند. با وجود اینکه عشق موانع و دشواریهایی دارد، شاعر به شدت به شوق و محبت نسبت به معشوق خود دل بسته است. او همچنین به تضاد عشق و درد اشاره میکند و نشان میدهد که هرچند عشق ممکن است به غم و رنج منجر شود، اما آن را زیبایی میداند. در نهایت، شاعر به گذرا بودن زندگی اشاره کرده و یادآور میشود که باید از لحظات عشق و زندگی لذت برد، زیرا این عمر کوتاه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مستانه سرو قامت او در خرام شد
طوق گلوی فاختگان خط جام شد
هر چند عشق دشمن کام است ازان دولب
قانع نمی توان به جواب سلام شد
شد شوق من به الفت لیلی یکی هزار
هر وحشیی که با من دیوانه رام شد
صید حرم نیم به چه جرم ای فرشته خوی
آب حلال تیغ تو بر من حرام شد
گردید طوق فاختگان طوق بندگی
روزی که سرو قامت او را غلام شد
ته جرعه ای که لعل تو برکاینات ریخت
در ساغر فلک شفق صبح وشام شد
زین پیش شغل عشق به خاصان نمی رسد
در روزگار حسن تو این شیوه عام شد
در دامگاه حادثه بال شکسته ام
از بس که ماند ناخنه چشم دام شد
ریگ روان حرص ندارد زمین پاک
کار گهر به قطره آبی تمام شد
زنهار سر ز گوشه عزلت برون میار
خون می خورد چو تیغ برون از نیام شد
دل خوردن است قسمت کامل که ماه نو
روزی خورد ز پهلوی خود چون تمام شد
بتوان گسست زود ز هم دام سست را
غمگین مباش کار تو گر بی نظام شد
صائب ز شکر تیغ شهادت مبند لب
کاین عمر پنج روزه ازو مستدام شد