غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۸۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد

از بوی عود فیض به مجمر نمی رسد

۲

دلبر چنان خوش است که دل را کند کباب

آتش به داد عشق سمندر نمی رسد

۳

تا شمع در سرای حضور تو محرم است

از غیب روشنایی دیگ نمی رسد

۴

حسن از نیازمندی عشاق فارغ است

تلخی ز عیش مور به شکر نمی رسد

۵

جمعیت حواس بود مال اهل فقر

این منزلت به هیچ توانگر نمی رسد

۶

صائب وصال خضر به بخت است واتفاق

آواره هر که گشت به رهبر نمی رسد

بازگشت به سروده‌های صائب