عاقل ز فکر چون به در کبریا رسد
از موج آب مرده به دریا کجا رسد
شاعر در این شعر به اندیشههای عمیق و واقعیات زندگی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که اگر فردی به مقام بالایی برسد، دیگر بر روی مسائلی که در زندگی عادی وجود دارد تأثیر نخواهد داشت. همچنین، در مکانی که شخصیتهای بزرگ و عارف چون خضر حضور دارند، دیگران ایستادهاند و منتظرند که سرنوشت شگفتی برایشان رقم بخورد. او به بیحالی و یأس در زاهدان اشاره میکند و میگوید که چگونه چیزهای بریده یا خراب نمیتوانند از زندگی بهرهای ببرند. شاعر به دو گانگی زندگی نیز میپردازد؛ از یک سو به نبود اشتیاق و عطش در افراد و از سوی دیگر به سرنوشت افرادی که در دام مشکلات اسیر شدهاند. در نهایت، او به پیری و نداشتن چشمانداز روشن از زندگی تأکید میکند و نشان میدهد که وقتی انسان به مراحل پایانی زندگی نزدیک میشود، تنها فایدهای که میتواند داشته باشد، تجربهای است که در این دنیا کسب کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاقل ز فکر چون به در کبریا رسد
از موج آب مرده به دریا کجا رسد
در وادیی که خضر در او موج می زند
ما ایستاده ایم که بانگ درا رسد
در زاهدان سماع سرایت نمی کند
شاخ بریده را چه مدد از صبا رسد
در ترک خواهش است اگر هست دولتی
نعمت فزون به مردم بی اشتها رسد
پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت
زور فلک به مردم بی دست وپارسد
در پیری از سعادت دنیا چه فایده
آخر به استخوان چه ز بال هما رسد
چشم صفا ندارم ازین تیره خاکدان
یعقوب را چه روشنی از توتیا رسد
صائب ز چشم او طمع مردمی خطاست
بیمار چون به درد دل خلق وا رسد