مجنون نظر به شوخی چشم غزال کرد
یاد آمدش ز وحشت لیلی وحال کرد
در این شعر، شاعر به زیباییهای عشق و طبیعت اشاره میکند. مجنون به یاد لیلی میافتد و از زیباییهای او و وحشتهای ناشی از عشق صحبت میکند. او به خجالت گل در کنار محبوب اشاره دارد و میگوید که زیبایی گل مانند شفق است. همچنین، شاعر در مورد شادابی بهار و تأثیر عشق بر زندگیاش سخن میگوید. حتی با وجود پیری و از دست دادن چیزهایی، او از عشق و زیباییهایش راضی است. شاعر در نهایت بیان میکند که تفکر در مورد آرزوهای غیرممکن نمیتواند تمام عمر را تحت تاثیر قرار دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مجنون نظر به شوخی چشم غزال کرد
یاد آمدش ز وحشت لیلی وحال کرد
در روزگار حسن تو از خجلتی که داشت
گل آب ورنگ خود عرق انفعال کرد
گل کرد چون شفق ز گریبان ودامنش
چندان که چرخ خون مرا پایمال کرد
شیرازه بهار تماشا گسسته بود
تا مرغ پرشکسته ما فکر بال کرد
پیچد زبان سبزه خاکش به یکدگر
حیرانی رخ تو کسی را که لال کرد
جوش نشاط خون من از می زیاده بود
این عالم فسرده مرا چون سفال کرد
پیری اگر چه گوهر دندان ز من گرفت
شادم که بی نیاز مرا از خلال کرد
هر بلبلی که از رخ گل نسخه برگرفت
عیش بهار فصل خزان زیربال کرد
از سایه خط تو چو خورشید روشن است
میلی که آفتاب تو سوی زوال کرد
هر سیل تیره ای که ازان تیره تر نبود
روشنگر محیط به موجی زلال کرد
صائب بس است چند کنی فکر آن دهن
نتوان تمام عمر خیال محال کرد