تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد
پا از گلیم خویش نبایددراز کرد
این شعر به توصیف درد و رنج انسان در مواجهه با ظلم و ستم میپردازد. شاعر از ستمگری که بر سر عشق و زندگی آدمی میآید سخن میگوید و تأکید میکند که انسان نمیتواند از سرنوشت خود فرار کند. او به تلخیهایی اشاره میکند که بر زندگیاش سایه افکنده و از رازهایی که در دل دارد سخن میگوید؛ رازهایی که ممکن است برای دیگران شفاف نباشد. همچنین به ارزش آزادگی و حقیقت اشاره میکند و نشان میدهد که انسان با وجود موانع، باید به جستوجوی حقیقت و زیباییهای زندگی ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد
پا از گلیم خویش نبایددراز کرد
پستان حنظلم به دهن تنگ شکرست
نتوان به تلخروییم از شیر باز کرد
بر جبهه اش غبار خجالت نشسته باد
سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد
در آستین بخت بلندست این کلید
نتوان به زور دست در فیض باز کرد
مست خیال را به وصال احتیاج نیست
بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد
در پرده بود راز حقیقت گشاده روی
منصور از برای چه افشای راز کرد
سرو تو پیش من ره آزادگی گذاشت
رخسار ساده تو مرا پاکباز کرد
صائب به پیشگاه حقیقت قدم گذاشت
مردانه طی کوچه تنگ مجاز کرد