زخمی که ره به لذت ناسور می برد
فیض نمک ز مرهم کافور می برد
این شعر به ابراز احساسات و تفکرات عمیق شاعر درباره زندگی، عشق، و دردهای درونی میپردازد. شاعر نشان میدهد که زخمها و مشکلات زندگی او را به سمت لذتهای ناسالم و زودگذر میبرد و از تجربههای تلخی که دارد، حسرت و امیدهای ناامیدانهای میآورد. او به تضادهای موجود در زندگی اشاره کرده و از عشق و پرحسی میگوید که مانند پروانه در محاصرهی ماهتاب نیست. در نهایت، او به جستجوی حقیقت و آرامش میپردازد و از غرور و افتادن در دام فریبهای دنیا هشدار میدهد. شاعر احساس میکند که هر چه بیشتر به حقیقت نزدیک میشود، اضطرابش بیشتر میشود و این تضادها او را به سمت درگیریهای درونی میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زخمی که ره به لذت ناسور می برد
فیض نمک ز مرهم کافور می برد
پروانه مرا جگر ماهتاب نیست
موسی مرا به انجمن طور می برد
از جمع مال رزق حریص آه حسرت است
ازنوش غیر نیش چه زنبورمی برد
اکنون که چرخ بر سر انصاف آمده است
فیروزه مرا به نشابور می برد
زان ساقی کریم مرا هیچ شکوه نیست
حیرت مرا ز میکده مخمور می برد
تا کی ز حسرت لب خاموش خون خورم
این آرزو مرا به لب گور می برد
ما گرد هستی از نمد خود فشانده ایم
دار فنا چه صرفه ز منصور می برد
زنهار از دماغ برون کن غرور را
کاین باد افسر از سر فغفور می برد
می هوش می رباید و این طرفه تر که یار
هوش مرا به نرگس مخمور می برد
نزدیکتر به کعبه مقصود می شوم
چندان که اضطراب مرا دور می برد
صائب فریب مرهم راحت نمی خورد
داغ دلی که غیرت ناسور می برد