دو چشم شوخ ترا دیدهبان نمیباید
که آهوان حرم را شبان نمیباید
این شعر به بیان احساساتی عمیق و نگرانیهای شاعر درباره عشق و زیبایی میپردازد. شاعر اشاره میکند که وجود زیبایی و عشق، نیازی به نگهبان و مراقب ندارد، همانطور که زیبایی محبوبش به قدری خاص و چشمگیر است که به هیچ تماشاگری نیاز ندارد. او همچنین به سرنوشت و بینیازی از تدبیر عقل برای احساسات عاشقانهاش اشاره میکند و بیان میکند که علم و دانش هم نمیتواند به او کمک کند. او به کمال و زیبایی در زندگیاش اشاره دارد و احساس یتیمی و تنهایی را در کنار زیباییها توصیف میکند. در نهایت، شاعر میگوید که در این دنیای پر از زیبایی، نیازی به توضیح و توجیه بیشتر نیست و احساسات واقعی خود را در زندگی تجربه کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دو چشم شوخ ترا دیدهبان نمیباید
که آهوان حرم را شبان نمیباید
شکوه حسن تو راه نگاه را بسته است
گلعذار ترا دیدهبان نمیباید
نگاه حسرت اگر دست و پای گم نکند
برای عرض تمنا زبان نمیباید
چه حاجت است به تدبیر، عقلِ مجنون را
درخت بادیه را باغبان نمیباید
سبکروان هوس را نظر به منزل نیست
برای تیر هوایی نشان نمیباید
بس است گَردِ یتیمیِ لباسِ گوهرِ من
مرا لباس دگر در جهان نمیباید
چه حاجت است به تحصیل علم، عارف را
ز خود برآمده را نردبان نمیباید
بس است نامهٔ پروانه، بوی سوختگی
به عرض حال، مرا ترجمان نمیباید
رفیق، در سفر آب و گل ضرور بود
برای رفتنِ دل، کاروان نمیباید
بس است نغمهٔ صائب گرهگشای چمن
نسیمِ صبح درین گلستان نمیباید