ز مغز پوچ برون آرزو نمیآید
که بوی باده برون از کدو نمیآید
این شعر درباره ناتوانی انسان در دستیابی به آرزوها و احساسات عمیق است. شاعر تأکید میکند که نمیتوان از چیزهای پوچ و بیارزش به دستاوردهای واقعی دست یافت. او از بیحالی و عدم بصیرت انسانها سخن میگوید که حتی با تلاش نیز نمیتوانند به حقیقت و زیبایی دست یابند. در این شعر، مفهوم عشق و نیاز به پاکی و وضو برای ورود به حریم عشق نیز مورد اشاره قرار میگیرد. به طور کلی، شاعر به ضعفها و ناکامیهای بشر در جستجوی معانی عمیق و واقعی در زندگی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز مغز پوچ برون آرزو نمیآید
که بوی باده برون از کدو نمیآید
چرا ز پا ننشینند غافلان حریص
ز پای خفته اگر جستجو نمیآید
به غیر اشک که شوید ز دل غبار ملال
دگر ز هیچ کس این شستشو نمیآید
سری که داغ جنون برگرفت از خاکش
چو آفتاب به افسر فرونمیآید
فغان که شبنم ما با کمند جذبه مهر
برون ز دایره رنگ و بو نمیآید
صفای طلعت دل در گداز تن بسته است
ز آب آینه این شستشو نمیآید
سری که ره به گریبان فکر رنگین برد
به سیر گلشن جنت فرونمیآید
به غیر میْکشی از کارها دگر کاری
ز دست کوته من چون سبو نمیآید
فتاد راه کدام آفتاب رو به چمن
که رنگ رفته گلها به رو نمیآید
ز عجز نیست ز قحط سخنشناسان است
ز من چو طوطی اگر گفتگو نمیآید
بشوی دست ز جان در حریم عشق درآی
که کس به طوف حرم بیوضو نمیآید
ز آفتاب نظر آب دادهام صائب
به چشم من مه ناشسته رو نمیآید