خیال روی تو از دل به در نمیآید
که خودپرست ز آیینه بر نمیآید
این شعر نشاندهنده احساسی عمیق از دلتنگی و دلشکستگی است. شاعر به این موضوع میپردازد که عشق و خیال محبوب از دل او نمیرود و او از این وضعیت رنج میبرد. دل او بیتاب است و نمیتواند آرام بگیرد، زیرا زیبایی محبوبش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. شاعر بیان میکند که هیچ درمانی برای این درد وجود ندارد و در زندگی، که پر از پیچیدگیهاست، هیچکس نمیتواند از حقیقت پنهان شود. در نهایت، او به ناامیدی نسبت به تلاش برای بهبود اوضاع اشاره میکند و میگوید که کلماتش بدون درد و حس از دلش بیرون نمیآید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خیال روی تو از دل به در نمیآید
که خودپرست ز آیینه بر نمیآید
نمیکند دل بیتاب من نفس را راست
نهال قامت او تا به بر نمیآید
لب شکایت من از وصال بسته نشد
رفوی زخم ز موی کمر نمیآید
چنان ز حسن گلوسوز شد جهان خالی
که بوی سوختگی از جگر نمیآید
در آن حریم که آیینهطلعتی باشد
نفس ز مردم آگاه برنمیآید
ازآن ز راز خرابات خلق بیخبرند
که با خبر کس از آنجا به در نمیآید
علاج تنگی راه درشت همواری است
که پای رشته به سنگ از گهر نمیآید
جز این که گرد برآرد ز خاکدان وجود
دل رمیده به کار دگر نمیآید
سخن به لب نرسد بیسخنکشی صائب
گهر به پای خود از بحر برنمیآید