غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۰۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید

حضور خاطر من از سفر نمی آید

۲

غم زمانه چنان تنگ کرده دایره را

که صبح را نفس از سینه نمی آید

۳

فشرد پنجه عقل بلند بازو را

کسی به تاک زبردست برنمی آید

۴

چگونه بی سبب آید ز دل سخن به زبان

گهر به پای خود از بحر برنمی آید

۵

سخن شکسته تراود ز کلک پر سخنم

چها به شاخ ز جوش ثمر نمی آید

۶

گهر به خامه من همچو اشک در تاک است

چه سود جوهریی در نظر نمی آید

۷

رگ بریده تاک از گریستن بس کرد

زمان گریه من چون بسرنمی آید

۸

مدار چشم گشایش ز کلک خود صائب

گرهگشایی از نیشکر نمی آید

بازگشت به سروده‌های صائب