ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید
حضور خاطر من از سفر نمی آید
در این شعر، شاعر به احساسات خود از دوری و غم میپردازد. او از سفر به دور و تاریکی خبر میدهد و میگوید که در غم زمانه، احساس تنگنایی دارد که حتی صبح نیز به او نمیرسد. عقلش قادر به کار نکرده و از هیچکس یاری نمیبیند. همچنین، شاعر به بیان احساسات خود میپردازد و میگوید که سخن در او بدون دلیل نمیآید و مانند مروارید از دریا به سادگی به دست نمیآید. احساساتش مانند اشک بر روی کاغذ جاری میشود، اما همچنان از گریه و اندوه فراوان نمیتواند رهایی یابد. در نهایت، او به بیفایده بودن تلاشی برای حل مشکلاتش اشاره میکند و این بیانگر ناامیدی اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید
حضور خاطر من از سفر نمی آید
غم زمانه چنان تنگ کرده دایره را
که صبح را نفس از سینه نمی آید
فشرد پنجه عقل بلند بازو را
کسی به تاک زبردست برنمی آید
چگونه بی سبب آید ز دل سخن به زبان
گهر به پای خود از بحر برنمی آید
سخن شکسته تراود ز کلک پر سخنم
چها به شاخ ز جوش ثمر نمی آید
گهر به خامه من همچو اشک در تاک است
چه سود جوهریی در نظر نمی آید
رگ بریده تاک از گریستن بس کرد
زمان گریه من چون بسرنمی آید
مدار چشم گشایش ز کلک خود صائب
گرهگشایی از نیشکر نمی آید