به پرسش من در خون نشسته میآید
چراغ طور به بالین خسته میآید
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و دردهای درونی خود میپردازد. او به پرسشهایی که در زندگیاش مطرح میشود اشاره میکند و از چراغی که در تاریکی به او نور میدهد سخن میگوید. او از ناامیدی و شکستهای مکرر در جهان گله دارد و میگوید که زمانه به خوبی با رویانی خوشسلیقه رفتار نمیکند. همچنین به عشق و زیباییهای طبیعی اشاره میکند و نسبت به ناملایمات و دردهای ناشی از عشق بدبین شده است. شاعر در نهایت به وضعیتی اشاره میکند که در آن، او به شدت تحت تأثیر چشمان معشوق خود قرار دارد، در حالی که خود در وضعیتی خسته و آسیبدیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به پرسش من در خون نشسته میآید
چراغ طور به بالین خسته میآید
ز بس شکستگی از صفحه جهان شد محو
صدا درست ز جام شکسته میآید
زمانه سخت نگیرد گشادهرویان را
همیشه سنگ به درهای بسته میآید
چگونه چتر تو از بال بلبلان نشود
به پای بوس تو گل دستهدسته میآید
چنان ز غیرت بلبل ادب رواج گرفت
که باغبان به چمن چشمبسته میآید
ز رشک عشق به مهتاب بدگمان شدهام
که بوی درد ز رنگ شکسته میآید
سبو ز ورطه غم میبرد مرا بیرون
گشاد کار من از دستبسته میآید
هلاک مردمی چشم او شوم صائب
که خود خراب و به بالین خسته میآید