چنان که گل به سر شاخسار میآید
به پای خود سر عاشق به دار میآید
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات خود در مورد عشق و وجود میپردازد. او معتقد است که مانند گلی که بر سر شاخسار میروید، عشق نیز وجود دارد و عاشق برای رسیدن به معشوق، خود را فدای او میکند. شاعر از کارفرما توقعی ندارد و کارش را از روی عشق و علاقه انجام میدهد. او به سراغ خاک و humble بودن میرود و میگوید که در دنیای امروز، هر کاری در سایهی عشق و خدمت به دیگران، اثر مثبتی دارد. همچنین به این نکته اشاره میکند که مشکلات و سختیها در زندگی، تنها با عشق و درک میسر میشود و در نهایت دعای خالصانهی او برای دیگران، بهترین کار است. در پایان، اشارهای به طلوع دوبارهی زندگی و اهمیت هر لحظه از آن دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنان که گل به سر شاخسار میآید
به پای خود سر عاشق به دار میآید
مرا توقع احسان ز کارفرما نیست
که مزد کار من از ذوق کار میآید
غرض تهیه آغوش خاکساریهاست
ز بحر موجه اگر بر کنار میآید
به کار هرکه درین نشئه سایه اندازی
در آفتاب قیامت به کار میآید
به آتش جگر آفتاب آب زدن
ازان عقیق لب آبدار میآید
کنون که سوختهای در جهان امکان نیست
ز سنگ بیهده بیرون شرار میآید
حقوق خدمت ما گرچه بیشمار بود
نظر به لطف تو کی در شمار میآید
جز این که از ته دل در دعا برآرم دست
دگر ز دست و دل من چه کار میآید
به آفتاب جهانتاب میرسد صائب
چو صبح هرکه به دنیا دوبار میآید