به چاره سوز محبت ز جان برون نرود
تبی است عشق که از استخوان برون نرود
این شعر درباره عمق و پایداری عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر به این نکته اشاره میکند که محبت واقعی هرگز از دل برون نمیرود و عشق تابی است که تا عمق وجود انسان نفوذ میکند. شاعر به مضطرب بودن خود اشاره میکند و میگوید نالههایش به گوش کسی نمیرسد و هر تلاشی برای ایستادگی در راه عشق بیفایده است. در ادامه، شاعر به مشکلات و چالشهای موجود در زندگی و عشق میپردازد و میگوید که در باغ عشق، اگر باغبان نباشد، چیدن گل ناممکن است. همچنین، او به نابودی و زوال زیباییهای عشق اشاره میکند و میگوید که حتی دشواریها نیز بخشی از این عشقاند. در نهایت، پیامدهای درد و رنج عشق را در کلام خود میگنجاند و به نوعی توصیه میکند که در دنیای بیاحساس و ناآگاه، ممکن است صدای حقیقی عشق و درد شنیده نشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به چاره سوز محبت ز جان برون نرود
تبی است عشق که از استخوان برون نرود
کنون که شاخ گل از پای تابه سر گوش است
ز ضعف ناله ام از آشیان برون نرود
ز قد خم به ره راست دل قدم ننهاد
کجی ز تیر به زور کمان برون نرود
درازدستی رهزن چه می تواند کرد
ز راه راست اگر کاروان برون نرود
چه گل توان ز تماشای گلعذاران چید
به گلشنی که ازو باغبان برون نرود
توان به بوی گل از خار خشک گل چیدن
ز باغ بلبل ما در خزان برون نرود
شده است خاک چمن سرمه ای ز سایه زاغ
چگونه بلبل ازین گلستان برون نرود
همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد
که پیچ وتاب ز موی میان برون نرود
به زور درد دل جسته است هیهات است
که تیر آه من از آسمان برون نرود
در آن حریم که صائب سخن شناسی نیست
بهوش باش که حرف از دهان برون نرود