غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۴۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دماغ سوختگان را شراب تازه کند

زمین تشنه جگر را سحاب تازه کند

۲

ستاره سوختگان باغ دلگشای همند

که مغز سوخته بوی کباب تازه کند

۳

اگر بهار کند سبز تخم سوخته را

دماغ خشک مرا هم شراب تازه کند

۴

ازان خموش نگردد چراغ در شب تار

که داغ روشنی آفتاب تازه کند

۵

ز یادگار شود زخم ماتمی ناسور

که داغ رفتن گل را گلاب تازه کند

۶

نقاب تشنه دیدار را کند بیتاب

که داغ تشنه لبان را سراب تازه کند

۷

نسوخته است ز سودای او چنان صائب

که مغز خشک مرا ماهتاب تازه کن

بازگشت به سروده‌های صائب