اجل چه کار به جانهای با کمال کند
چرا ملاحظه خورشید از زوال کند
شاعر در این شعر به موضوعات مختلفی چون زمان، آزادی، حیات، عشق و عقل میپردازد. او سؤالاتی را مطرح میکند که چرا زمان و اجل با انسانهای با کمال کاری دارد و به آنها ملاحظهای نمیکند. آیا ارزش زندگی و معنای آن در سایه حرص و پرسشهای بیپاسخ است؟ همچنین، او به مفهوم آزادی و محدودیتها اشاره کرده و میگوید که انسانهای واقعی باید در برابر مشکلات و جدالهای زندگی مقاومت کنند. او عشق و شوق به زندگی را مهمتر از زاهدی خشک و بیروح میداند و به تأثیرات عشق و هنر بر روح انسان اشاره میکند. در نهایت، شاعر دعوت میکند به دنبال کلام و اندیشههای بزرگ باشیم و از آنها بهرهمند شویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اجل چه کار به جانهای با کمال کند
چرا ملاحظه خورشید از زوال کند
ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید
دگر چرا کسی اندیشه مآل کند
جز این که رخنه آزادیش فروبندد
قفس چه رحم به مرغ شکسته بال کند
شده است عام چنان حرص در غنی وفقیر
که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند
چهار فصل بهارست عندلیبی را
که برگ عیش سرانجام زیر بال کند
چه حاصل است ز عمر دراز نادان را
سیاستی است که کرکس هزار سال کند
گلی که مست درآید به باغ می باید
که خون خود به تماشاییان حلال کند
شکایت از فلک بی وجود مردی نیست
چرا به سایه خود آدمی جدال کند
ظهور دوزخ ازان شد که عاصی بی شرم
تهیه عرقی بحر انفعال کند
ز پرده پوش کند التماس پرده دری
کسی که کشف توقع ز اهل حال کند
نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشک
شراب لعل چه تأثیر در سفال کند
تأمل آینه پرداز فکر ناصاف است
ستادن آب گل آلود را زلال کند
خوشا کسی که چو صائب ز صاحبان سخن
تتبع سخن میرزا جلال کند