فغان چه با دل سنگین آن نگار کند
خروش بحر به گوش صدف چه کار کند
این شعر بیانگر درد و غم عاشقانه است. شاعر از احساسات سنگین و دشوار خود نسبت به معشوق صحبت میکند و به توصیف زیباییهای او میپردازد. او از ناتوانی دلِ رنجور خود در بیان عشق و وابستگی به زلف معشوق میگوید. شاعر اشاره دارد که چطور عشق میتواند به انسان آسیب بزند و حتی به فکر توبه بیفتد. همچنین تأکید میکند که زیبایی معشوق چون خورشید است که هیچ دلیلی ندارد در برابرشان خود را حقیر احساس کند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که در زندگی، انسان باید به خود و نفسش توجه کند و ارزش واقعی را در درون خود بجوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فغان چه با دل سنگین آن نگار کند
خروش بحر به گوش صدف چه کار کند
ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد
چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند
بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو
دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند
چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت
نشد که حلقه آن زلف را شمار کند
به خون صید چرا دامن خود آلاید
میسرست کسی را که دل شکار کند
ز باده توبه نمودن دلیل بیخردی است
چگونه عقل پشیمانی اختیار کند
چه نسبت است به خورشید شان حسن ترا
فلک پیاده شود تا ترا سوارکند
در آن چمن که ندارندباربی برگان
نهال ما به چه امید برگ وبار کند
فسان دشنه یکدیگرندسنگدلان
کسی چه شکوه به ابنای روزگار کند
کدام ذکر به این ذکر می رسد صائب
که آدمی نفس خویش را شمار کند