سبکروان ز غم روزگار بیخبرند
چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند
این شعر به بیان غفلت و ناآگاهی برخی از مردم از مشکلات و واقعیتهای تلخ زندگی میپردازد. شاعر به توصیف افرادی میپردازد که از درد و رنجهای روزگار بیخبرند و فقط در لذتهای زودگذر غوطهورند. آنها به خوشیهای ظاهری و جمعیت خود دلخوش هستند، بدون آنکه به تبعات و اختلافات موجود در جهان توجهی داشته باشند. او همچنین از کسانی سخن میگوید که به زیباییهای ظاهری زندگی مشغولند، اما از حقایق و عواقب تلخ زندگی بیخبرند. در نهایت، شاعر به وضعیت انسانهای آزاد و آگاه اشاره میکند که با وجود زیباییهای فصلها، از تغییرات و سختیهای حیات غافل نیستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سبکروان ز غم روزگار بیخبرند
چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند
جهان به دیده روشندلان نمی آید
ستاره های فلک از غبار بیخبرند
جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند
ز خرده گیری روز شمار بیخبرند
درون پرده گروهی که باده می نوشند
ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند
جماعتی که به جمعیت جهان شادند
ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند
درین بساط چو آیینه سیه پردازان
ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند
فکنده اند گروهی که در جهان لنگر
ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند
چه نعمتی است که این دیده های کوته بین
ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند
ز روی تازه فصل بهار سوختگان
چو لاله از جگر داغدار بیخبرند
چو سرو مردم آزاده در جهان صائب
ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند