غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۱۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند

چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند

۲

جهان به دیده روشندلان نمی آید

ستاره های فلک از غبار بیخبرند

۳

جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند

ز خرده گیری روز شمار بیخبرند

۴

درون پرده گروهی که باده می نوشند

ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند

۵

جماعتی که به جمعیت جهان شادند

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

۶

درین بساط چو آیینه سیه پردازان

ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند

۷

فکنده اند گروهی که در جهان لنگر

ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند

۸

چه نعمتی است که این دیده های کوته بین

ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند

۹

ز روی تازه فصل بهار سوختگان

چو لاله از جگر داغدار بیخبرند

۱۰

چو سرو مردم آزاده در جهان صائب

ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند

بازگشت به سروده‌های صائب