غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۱۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند

هزار عقد گهر با لب خموش برند

۲

به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود

که فیض آینه از طوطی خموش برند

۳

بر آن گروه حلال است سیر این گلشن

که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند

۴

چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام

که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند

۵

غبار صدفدلان است کیمیای وجود

ز باده فیض حریفان دردنوش برند

۶

ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت

مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند

۷

چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب

به داغ از سردیوانگان چه جوش برند

۸

یکی هزار شود هوش من ز باده ناب

مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند

۹

به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق

چو بلبلی که به دکان گلفروش برند

۱۰

چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود

مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند

۱۱

کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب

که زاهدان همه انگشتها به گوش برند

بازگشت به سروده‌های صائب