به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم
مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند
شاعر در این متن به درددل و حسرتهای خود میزند. او از زیباییهای طبیعت و عشق میگوید، اما احساس میکند که این زیباییها و خوشیها در زندگیاش کمرنگ شدهاند. او به زوال و نابودی اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز از لذت و شادی در زندگی باقی نمانده است. دوستان و معاشران نیز از وی دور شدهاند و تنها نشانههای سوختگی و اندوه در اطرافش باقی مانده است. شاعر با زبانی شاعرانه و تلخ، به تنهایی و غیرت مشغول در زمانهای غمانگیز اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم
مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند
چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت
که در فضای زمین گوشه فراغ نماند
مباد چشم بدی در کمین عشرت کس
نمک به زخم من از چشم شور داغ نماند
دگر کسی ز کریمان چه طرف بربندد
درین زمانه که دست ودل ایاغ نماند
در آن حریم که صائب چراغ کلک افروخت
ز پرفشانی پروانه یک چراغ نماند
بهار رفت وگل افشانی دماغ نماند
شراب در قدح ونوردر چراغ نماند
معاشران سبکسیر از جهان رفتند
بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند
چنان فسرده دلی اهل بزم را دریافت
که بوی سوختگی در گل چراغ نماند