خزان رسید وگل افشانی بهار نماند
به دست بوسه فریب چمن نگار نماند
در این شعر، شاعر به فصل خزان اشاره میکند و از بیثمر بودن زیباییهای بهار میگوید. او احساس میکند که با آمدن خزان، عشق و زیبایی از بین رفته و دیگر جایی برای آن باقی نمانده است. او به سادگی و زودگذر بودن زیباییها و نغمهها اشاره میکند و غم و اندوهی عمیق را از فقدان عشق و هنر در زندگی خود بیان میدارد. در نهایت، به ناچار بودن در جهانی تلخ و بیرحم اشاره دارد و از نبود قدرت پرواز و فرار از آتش درونش شکایت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خزان رسید وگل افشانی بهار نماند
به دست بوسه فریب چمن نگار نماند
چنان غبار خط آن صفحه عذار گرفت
که جای حاشیه زلف برکنار نماند
ز خوشه چینی این چهره های گندم گون
سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند
ز نغمه سنجی داود گوش می گیرند
فغان که نغمه شناسی درین دیار نماند
ز پیش آتش خویش چگونه بگریزم
مرا که قوت پرواز یک شرار نماند
خموشیم اثر شکر نیست چون صائب
دماغ شکوه ام از اهل روزگار نماند