دهان تنگ تو هر خردهدان نمیداند
که غیب را به جز از غیبدان نمیداند
این شعر درباره محدودیتهای درک انسانی و ناتوانی در فهم عمیق حقایق و همچنین درد و عشق است. شاعر به بررسی عدم آگاهی انسانها از مسائل اساسی زندگی و غیبتهای معنوی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که علیرغم تلاشها و تجارب، درک کامل از عشق و وجود ندارد و انسانها تنها به ظواهر زندگی توجه دارند. همچنین تأکید میشود که زندگی سخت و رنجآور است و افراد با وجود سختیها، به دنبال صبر و استقامت هستند. در مجموع، شعر به احساسات عمیق انسان و چالشهای وجودی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دهان تنگ تو هر خردهدان نمیداند
که غیب را به جز از غیبدان نمیداند
اگرچه گام نخستین گذشتم از دو جهان
هنوز شوق مرا خوش عنان نمیداند
کسی که نیست تُنُکمایه از شعور و خرد
به هر بها که بود می گران نمیداند
نفس گداخته خود را به گلستان برسان
که ایستادگی این کاروان نمیداند
ملایمت سپر انقلاب دوران است
که نخل موم بهار و خزان نمیداند
به نام بلبل من گرچه باغ شد مشهور
هنوز نام مرا باغبان نمیداند
به داغ عشق بسوز و بساز چون مردان
که آفتاب قیامت امان نمیداند
خوشند اهل سعادت به سختی از دنیا
هما ز مایده جز استخوان نمیداند
عجب که برخورد از روزگار پیری هم
چنین که قدر جوانی جوان نمیداند
ز پوست راه به مغز ندیده نتوان برد
طبیب حال دل ناتوان نمیداند
نشد به رخنه دل هرکه آشنا صائب
ره برون شد ازین خاکدان نمیداند