نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
این شعر از شاعر به بررسی این مفهوم میپردازد که فقط به خاطر مقام یا ظواهر نمیتوان به حقیقت و درک عمیق رسید. شاعر تأکید میکند که همواره افراد با ظاهری جذاب یا مقامهای بالا، لزوماً اهل دانش و فهم نیستند. او میگوید که کسی که درک واقعی از عالم دارد باید فارغ از خودخواهی و منیت باشد و در پی حقیقت باشد. شاعر همچنین بر ارزش عشق واقعی و صداقت تأکید کرده و بیان میکند که کیفیت درک و علم به مراتب مهمتر از ظاهر است. در نهایت، از شنوندگان دعوت میشود تا تلاش کنند در عمق حقیقت گم شوند و فقط به زرق و برقهای دنیا توجه نکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
کجا به مرکز حق راه می تواند برد
کسی که گردش افلاک سرسری داند
چو سایه از پی دلدار می رود دلها
ضرورنیست که معشوق دلبری داند
کسی که خرده جان را ز روی صدق کند
نثار سیمبری کیمیاگری داند
نگشته از نظر شور خلق دنبه گداز
هلال عید کجا قدر لاغری داند
نگشته است به سنگین دلان دچار هنوز
کجاست گوهر ما قدر جوهری داند
کسی است عاشق صادق که از ستمکاری
ستم به جان نکشیدن ستمگری داند
دلی که روشنی از سرمه سلیمان یافت
سراب بادیه را جلوه پری داند
تو سعی کن که درین بحر ناپدید شوی
وگرنه هر خس وخاری شناوری داند
فریب زلف تو در هیچ سینه دل نگذاشت
که دیده مار که چندین فسونگری داند
تمام شد سخن طوطیان به یک مجلس
نه هرشکسته زبانی سخنوری داند
چو زهره هر که به اسباب ناز مغرورست
ستاره های فلک جمله مشتری داند
کسی میانه اهل سخن علم گردد
که همچو خامه صائب سخنوری داند