مرا که سایه خم سایه کمر باشد
چه احتیاج به سرسایه دگر باشد
این شعر درباره احساسات عمیق و تجربیات انسانی است. شاعر از دلبستگی به دوستان و عشق صحبت میکند و به اهمیت و ارزش این روابط در زندگی اشاره دارد. او به تنهایی و ناتوانیهای خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ نیازی به سایههای دیگر ندارد، زیرا عشق و دوستی خود به تنهایی کافی است. همچنین، شاعر از دردها و چالشهای زندگی میگوید و از تجربههای تلخ و شیرین یاد میکند. در نهایت، او به عدم کنترل بر حوادث و تغییرات زندگی اشاره میکند و میگوید که شرایطش از دنیای دیگری نشأت میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا که سایه خم سایه کمر باشد
چه احتیاج به سرسایه دگر باشد
عطای دوست بود بی دریغ بخش ارنه
سری کجاست که لایق به دردسرباشد
زسیل حادثه از جا روند بیجگران
کمند وحدت ما موجه خطر باشد
همیشه عشق زتردامنان در آزارست
بلای چشم بود هیزمی که تر باشد
مرا از آن سفر بیخودی خوش آمده است
که بی نیاز ز تمهید همسفر باشد
شراب تلخ به اندازه خورکه خون در رگ
زاعتدال چو بگذشت نیشتر باشد
کنم درست کدامین شکسته خود را
مرا که دست ودل از هم شکسته تر باشد
به قبض وبسط مرا صائب اختیاری نیست
گشاد و بست من از عالم دگر باشد