رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد
زدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق میپردازد. بهار به خاطر عشق او رنگ و بویی تازه میگیرد، اما همزمان با این عشق، احساسات غم و فقدان نیز در او وجود دارد. زیبایی معشوق باعث میشود که گلها و باغها به شدت تحت تأثیر قرار گیرند و حتی دل او نیز به خاطر دلبریهای معشوق خاموش و خراب میشود. شاعر به دنبال معشوق خود، در دل آشفتگی و شور و شوق زندگی را فراموش کرده و به عمق درد عشق دچار شده است. در پایان، شاعر به اهمیت ارتباط با دیگران و عشق در زندگی اشاره میکند و بر این باور است که محبت باید منجر به تولید ثمرهای حاصلخیز شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد
زدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد
زجوش حسن تو شد تنگ آنچنان گلزار
که گل ز رخنه دیوار باغ بیرون شد
چو لاله ساغر یاقوت داغدار شود
ازان شراب که لبهای یار میگون شد
دل خراب مرا جورآسمان کم بود
که چشم شوخ توظالم هم آسمان گون شد
زر تمام عیار از محک شکفته شود
زسنگ روی نتابد کسی که مجنون شد
ز شور حشر به دنبال خود نمی بیند
به جستجوی تو هر کس ز خویش بیرون شد
چنان که سیر فلاخن به سنگ وابسته است
ز کوه درد مرا شور عشق افزون شد
خدا ز صحبت افسردگان نگه دارد
که نبض مرده شد این سیل تا به هامون شد
به برگ سبز همان به که از ثمر سازد
چو سرو هر که درین روزگار موزون شد
شرابخانه اش از سینه جوش زد صائب
ز خارخار محبت دلی که پرخون شد