ز برق حسن تو هر خار نخل ایمن شد
ز عارض تو چراغ بهار روشن شد
این شعر توصیف زیباییهای عشق و تاثیرات آن بر زندگی است. شاعر از نور و زیباییهای محبوبش صحبت میکند که باعث روشن شدن بهار و زندگی میشود. او به اشاره به چشمان محبوب و زیباییهای آن، احوال خود را بیان میکند. همچنین، عشق را به عنوان نیرویی قوی و غیرقابل انکار توصیف میکند که حتی زاهدان را نیز تحت تاثیر قرار میدهد. در نهایت، احساساتی عمیق و پیچیده از عشق و درد جدایی را با تصاویری زیبا از طبیعت و زندگی روزمره منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز برق حسن تو هر خار نخل ایمن شد
ز عارض تو چراغ بهار روشن شد
چراغ گل که از وچشم باغ روشن بود
ز شرم روی تو پنهان به زیر دامن شد
مرا پریدن چشم است نامه اعمال
که صبح محشر من آن بیاض گردن شد
به چشم روزنه اش دایم آب می گردد
زآفتاب تو هرخانه ای که روشن شد
کنون که چاک گریبان گذشت از دامن
مرا ازین چه که مژگان به چشم سوزن شد
ز آشنائی آن زلف دست کوته دار
که کوه طاقت من سنگ این فلاخن شد
امان نمی دهد انکار عشق زاهد را
بس است راه غنیم کسی که رهزن شد
به تازیانه غیرت سری برآراز خاک
که دانه سبز شد وخوشه کردوخرمن شد
خوشم به سینه صد چاک چون قفس صائب
که دام عیش بودخانه ای که روزن شد