زگریه آینه هر دلی که روشن شد
چو اشک، مردمک حلقه های شیون شد
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و شعور شخصی خود درباره عشق و اندوه میپردازد. او از دلنگرانیهایی که عشق برایش به همراه دارد صحبت میکند و به تصویر کشیدن زوال و زیباییهای عشق میپردازد. شاعر همچنین به تضادهایی که در زندگی وجود دارد اشاره میکند، مثل روشنایی و تاریکی، قوت و ضعف. در نهایت، او از زخمهای دل و تأثیر عشق بر روح خود میگوید و به جستجوی کمال و زیبایی در این مسیر اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زگریه آینه هر دلی که روشن شد
چو اشک، مردمک حلقه های شیون شد
چراغ روز بود آفتاب در نظرش
ز سرمه دل شب دیده ای که روشن شد
هزار آه شود گر ز دل کشم یک آه
مرا که خانه چو مجمر تمام روزن شد
مشو ز هم گهران دور تا رسی به کمال
که دانه از اثر اتفاق خرمن شد
کشید پنجه خونین شفق به رخسارش
چو صبح هر که درین عهد پاکدامن شد
مرا که مرکز پرگار حیرتم چون خال
ازین چه سود که آن کنج لب نشیمن شد
به من زبان ملامت چه می تواند کرد
که پوست بر تنم از زخم تیر جوشن شد
چه نسبت است به منصور سوز عشق مرا
ز گرمی نفسم دار نخل ایمن شد
ز بار دل سر زلف تو شوختر گردید
شکست شهپر پرواز این فلاخن شد
گرفت از جگر گرم ما نفس صائب
چراغ هر که درین روزگار روشن شد