ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد
زقطره های عرق گلستان دیگر شد
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از عشق و زیبایی میپردازد که به واسطهٔ عشق و جمال معشوق به وجود آمدهاند. او با استفاده از تصاویر زیبا و تأثیرگذار از باده، عرق، سایه زلف، و شرایط سخت زندگی به بررسی تغییرات روحی خود اشاره میکند. شاعر احساس میکند که به واسطهٔ عشق و زیبایی، جهانی متفاوت و نو تجربه کرده است. عواطفش تحت تأثیر محبوب قرار گرفته و هر سختی که در مسیر پیش میآید، به نوعی دیگر معنی میشود. او نشان میدهد که چگونه اندوه و ملامت نمیتواند او را غمگین کند، زیرا عشق راهی نو به او میبخشد و حتی سختیها را به فرصتی برای رشد تبدیل میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که برای او دیگر جایی در دنیای قبلیاش وجود ندارد و همه چیز تحت تأثیر عشق و زیبایی به شکل دیگری درآمده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد
زقطره های عرق گلستان دیگر شد
نظر ز روی عرقناک او دهم چون آب
که قطره قطره مرا دیده بان دیگر شد
ز سایه ای که به رویش فکند حلقه زلف
برای بوسه گرفتن دهان دیگر شد
تنم ز سنگ ملامت کبود شد هرجا
من فلک زده را آسمان دیگر شد
فغان که قامت خم گشته از نگون بختی
برای تیر حوادث کمان دیگر شد
ز بی بضاعتی خویشتن به این شادم
که راهزن به رهم کاروان دیگر شد
به من عداوت دشمن چه می تواند کرد
که گرگ در رمه من شبان دیگر شد
به گرد من چه خیال است برق وباد رسد
که دست رفته ز کارم عنان دیگر شد
مرا به راه تو هر سختیی که پیش آمد
دلیل دیگر وسنگ نشان دیگر شد
به آشیان ز قفس بازگشت نیست مرا
که خار خار مرا آشیان دیگر شد
چه لازم است برآیم ز خویشتن صائب
مرا که هر کف خاکی جهان دیگر شد