غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸۲۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

عرق نه از رخ آن گلعذار می ریزد

ستاره از فلک فتنه بار می ریزد

۲

گره به رشته پرواز من گلی زده است

که از نسیم توجه ز بار می ریزد

۳

بنای زندگی خضر هم به آب رسید

هنوز از لب تیغش خمار می ریزد

۴

حذر ز صحبت ناجنس حرز عافیت است

که خون ز سر انگشت خار می ریزد

۵

درین زمانه که رسم گرفتگی عام است

چگونه رنگ ز دست بهار می ریزد؟

۶

چو تاک سر زده، هرجا که حرف می گذرد

سرشکم از مژه بی اختیار می ریزد

۷

لبی که تنگ شکر شد دهان ساغر ازو

به چشم من نمک انتظار می ریزد

۸

مرا به زخم زبان خصم می دهد تهدید

به چاک پیرهن شعله خار می ریزد

۹

صفیر خامه صائب بلند چون گردد

ز آبگینه دلها غبار می ریزد

بازگشت به سروده‌های صائب