به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به آب از آینه زنگار برنمی خیزد
شاعر در این شعر به بیان غم و اندوه خود میپردازد و میگوید که از دل غمگین او نمیتوان به خوشی و امیدواری رسید. او به عدم تغییر و تحولی در محیط و اطرافش اشاره میکند و میگوید که مثل شمعی که از درد و بیماری روشن نمیشود، دل او نیز از درد تهی نیست. شاعر برای دیگران هم آرزوی محبت نمیکند و به بیاحساسی و خساست مردم میپردازد. او در اشعارش به ناامیدی و عدم خیرخواهی در جامعه اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که خوشی و خنده از دلهای قحط و بیاحساس نمیتواند به وجود آید. شاعر همچنین به دوری از حقیقت و واقعیتها تأکید میکند و میگوید که زندگی پر از ناامیدی و افسردگی است. در نهایت، او به اینکه هیچ چیز از خاک و دنیای مادی به معنای واقعی و حقیقی تکامل نمییابد، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به آب از آینه زنگار برنمی خیزد
ز داغ نیست دل دردمند من خالی
که شمع از سر بیمار برنمی خیزد
مجو ملایمت از مردم خسیس نهاد
که بوی گل ز خس و خار برنمی خیزد
کدام سرد نفس در میان این جمع است؟
که مهرم از لب گفتار برنمی خیزد
شکسته تو عمارت پذیر نیست چو ماه
فتاده تو چو دیوار برنمی خیزد
به آب هرزه درا تهمت است همواری
صدا ز مردم هموار برنمی خیزد
شده است عام ز بس قحط خنده شادی
صدای کبک ز کهسار برنمی خیزد
به محفلی که خوشامد فسانه پردازست
ز خواب، دولت بیدار برنمی خیزد
چگونه پشت لب یار سبز شد از خط؟
گیاه اگر ز نمکزار برنمی خیزد
گذشت حشر و همان خواب خواجه سنگین است
ز خاک زود گرانبار برنمی خیزد
گهر شود چو صدف در زمین قابل تخم
ز خاک میکده هشیار برنمی خیزد
نمی شود به زر و سیم حرص مستغنی
به گنج پیچ و خم از مار برنمی خیزد
اگر نه سرمه خواب است تیرگی صائب
چرا ز خواب، سیه کار برنمی خیزد؟