به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
اگر ستاره بود آفتاب برخیزد
این شعر به توصیف زیبایی و ناز عیسی تاخت میزند و از خواب سنگین و ناز او صحبت میکند. شاعر به قدرت عشق و راز و رمزهای وجودی اشاره میکند و درباره موانع و حجابهای میان انسانها و عشق صحبت میکند. غبار هستی و پیچیدگی آن، به عنوان چالشی در برابر روشنایی و عشق مطرح میشود. در نهایت، شاعر احساس میکند که زیبایی و عشق باید بیدار شوند و از خواب بیدار شوند، اما موانع و غبارهای موجود این امر را دشوار میسازند. شعر به ترکیب مفاهیمی چون عشق، زیبایی، خواب و حقیقت پرداخته و تصویرسازیهای شاعرانه را به نمایش میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
اگر ستاره بود آفتاب برخیزد
چنین که چشم ترا خواب ناز سنگین است
عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزد
همان قدر مرو ای مست ناز از سر من
که بوی سوختگی زین کباب برخیزد
غبار هستی من تا به جاست ممکن نیست
که از میان من و او حجاب برخیزد
ز فیض عشق به رخسار گریه پرور من
اگر غبار نشیند سحاب برخیزد
نبرد روشنی می سیاهی از دل ما
مگر ز عارض ساقی نقاب برخیزد
چنین که اختر اهل سخن زمین گیرست
عجب که گرد ز روی کتاب برخیزد
اگر به تربت مخمور، تاک دست نهد
ز خواب مرگ به بوی شراب برخیزد
فغان که قافله نوبهار کم فرصت
امان نداد که نرگس ز خواب برخیزد
غبار هستی من آنقدر گران خیزست
که از عذار تو طرف نقاب برخیزد
ازان خطی که روی تو خاست، نزدیک است
که آه از جگر آفتاب برخیزد
نخاست گوهر شادابی از جهان صائب
چگونه ابر ز بحر سراب برخیزد؟