چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد
به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد
این شعر به زیبایی و تاثیر تیغی اشاره دارد که بر جبین میافتد و قحطی را به نیمچشمی دور میکند. شاعر از این میگوید که چقدر خوب است اگر کسی بر گردن این تیغ بایستد و موجی از طرب را به دوش بکشد. او در ادامه، از کشتی خود که همیشه در گرداب سرگشتگی و تشنگی است، سخن به میان میآورد و از چرخ زمان میخواهد که او را نسوزاند. شاعر میگوید در این دنیا هیچ آینهای بیغبار نمیماند و اگر غبار خاطر او برطرف شود، چنان میشود که شیر نیز میتواند در بزرگترین محبت خود به دختر یک گل، جا بگیرد. او همچنین اشاره میکند که لب پیاله مانند غنچهای است که در نهایت شوق به دهان کسی که زیبایی را نشان میدهد، دمیده میشود. در پایان، شاعر خود را با مرغی تشبیه میکند که از منقار خود گوهر میریزد، به معنای اینکه تنها اوست که میتواند زیباییها را به معرض نمایش بگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد
به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد
خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند
حباب وار کلاه از طرب براندازد
ز بس که تشنه سرگشتگی است کشتی من
همیشه در دل گرداب لنگر اندازد
مرا مسوز که خواهی کباب شد ای چرخ
سپند شوخ من آتش به مجمر اندازد
نماند آینه ای بی غبار در عالم
غبار خاطر من پرده گر بر اندازد
چو شیر گیر شود می پرست، جا دارد
اگر به دختر رز مهر مادر اندازد
لب پیاله شود غنچه از نهایت شوق
اگر دهان تو عکسی به ساغر اندازد
بغیر خامه گوهرفشان من صائب
که دیده مرغ ز منقار گوهر اندازد؟