غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۹۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

۲

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

۳

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد

۴

چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟

به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد

۵

ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن

وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد

۶

ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام

که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد

۷

اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم

به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد

۸

ندیده است جگرگاه بیستون در خواب

گلی که من به سر تیشه می توانم زد

۹

خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب

وگرنه گام به اندیشه می توانم زد

بازگشت به سروده‌های صائب