نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و ناکامیها میپردازد. شاعر نمیتواند بر اندیشههای خود غلبه کند و از دردهایش رها شود. او میگوید که نمیتواند به دشمنانش پاسخ دهد، اما از زندگی تلخ خود خوشحال است. همچنین به قدرت تخیل و اندیشهاش اشاره میکند و در نهایت بر لزوم پذیرش سرنوشت و قدردانی از همراهان ناخواسته تأکید میکند. در کل، شعر بازتابی از چالشهای زندگی و پیچیدگیهای درون انسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد
خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه
برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد
چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟
به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد
ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن
وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد
ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام
که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد
اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم
به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد
ندیده است جگرگاه بیستون در خواب
گلی که من به سر تیشه می توانم زد
خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به اندیشه می توانم زد