مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟
به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و درد آوری اشاره میکند که ناشی از جدایی و بیتوجهی محبوب است. او میگوید اگر محبوبش به او اهمیت میداد و لحظهای نگاهی به او میانداخت، خیلی از مشکلات و دردهایش برطرف میشد. همچنین اشاره میکند که اگر کسی میخواست از زحمت و مشقت او بکاهد، میتوانست به او یاری دهد. در پایان، شاعر به نوری که به چشم او بینش میدهد و ارزش فرصتها اشاره میکند و نشان میدهد که نبود بصیرت او را در تنگنا قرار داده است. به طور کلی، شعر به موضوع عشق، جدایی، و خواستههای دستنیافتنی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟
به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد
اگر به دیده من یار خویش را می دید
به روزگار من خسته دل چها می کرد
نخست طاقت دیدار کاش می بخشید
ز من کسی که تمنای رونما می کرد
خبر نداشت که بر خاک نقش خواهد بست
مرا کسی که ز خاک درش جدا می کرد
ز جغد، ناز پریزاد می کشد امروز
سری که سرکشی از سایه هما می کرد
نظر ز روی عجوز جهان نمی بستم
اگر به دیدن او خنده ام وفا می کرد
نصیبی از کرم وجود، بحر اگر می داشت
چرا صدف دهن خود به ابر وا می کرد؟
نبود نور بصیرت به چشم صائب را
وگرنه دامن فرصت کجا رها می کرد؟