ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد
نهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد
در این شعر، شاعر از مشکلات و دردهای ناشی از سرنوشت و ملامتهای زمانه شکایت میکند. او احساس میکند که تحت فشارهای سخت زندگی، قلبش مانند سنگ شده و دلش از درد فراق معشوق میسوزد. شاعر از ساقی میخواهد که به او کمک کند و از دردهایش کاسته شود. او به یاد میآورد که چگونه عشق معشوقش، حال و روزش را تغییر داده و حالا به شدت از تنهایی و بیکسی رنج میبرد. در نهایت، شاعر احساس میکند که عشق او را در وضعیت ناامیدی و انتظار قرار داده و از خدا میخواهد که او را در این حال رها نکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد
نهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد
برس به داد من ای ساقی گران تمکین
که توبه منفعل از روی نوبهارم کرد
ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب
چه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟
ز برگریز مرا چون شکوفه باکی نیست
که پیشتر ز خزان خرج نوبهارم کرد
چه کرده بود دل شیشه جان من، که قضا
ز روی سخت فلک آهنین حصارم کرد
ازان محیط گرامی همین خبر دارم
که همچو سیل سبکسیر بیقرارم کرد
دویده بود به عالم سبک عنانی من
گران رکابی درد تو پایدارم کرد
لبش به یک سخن تلخ ساخت بیدارم
ز تلخی این می پر زور هوشیارم کرد
ز حرف شکوه لبم بود تیغ زهرآلود
به یک تبسم دزدیده شرمسارم کرد
ز کم عیاری من سکه روی می تابید
گداز بوته عشق تو خوش عیارم کرد
مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذار
که بیغمی یکی از اهل روزگارم کرد!
همان ز پرده دل گشت جلوه گر صائب
کسی که خون به دل از درد انتظارم کرد