سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد
سفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و محدودیتهای انسانی میپردازد. او میگوید که کسی که نتواند از جایی بلند شود، نمیتواند سفر به دریا را تجربه کند. انسانها به دلیل ناکامیها و اشتباهات خود، اغلب به سمت بالا نگاه نمیکنند. همچنین، کسانی که در قناعت و رضایت زندگی میکنند، نمیتوانند به زیباییها و لذتهای دنیا توجه کنند. اگر کسی در دل ما جا نداشته باشد، دیگر نمیتواند در دل هیچ کس دیگری نیز جا بگیرد. شاعر همچنین به ناله بلبل اشاره میکند که فضای باغ را پر کرده، و به کسی که از حلاوت خاموشی بهرهمند شده، نمیتواند از آن جدا شود. در نهایت، حتی اگر مسیح نیز مردگان را زنده کند، نمیتواند درد دل آدمی را درمان کند. این اشعار نشاندهندهی ناامیدی و محدودیتهای عاطفی انسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد
سفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد
ز بس که منفعل از کرده های خویشتن است
فلک نگاه به بالا نمی تواند کرد
کسی که سیر پریخانه قناعت کرد
نظر به شاهد دنیا نمی تواند کرد
کسی که در دل ما جای خویش وا نکند
دگر به هیچ دلی جا نمی تواند کرد
چنان ز ناله بلبل فضای باغ پرست
که غنچه بند قبا وا نمی تواند کرد
به کام هرکه کشیدند شهد خاموشی
لب از حلاوت آن وا نمی تواند کرد
مسیح اگرچه کند زنده مرده را صائب
علاج درد دل ما نمی تواند کرد