فروغ روی تو چون از نقاب می گذرد
عرق ز پیرهن آفتا می گذرد
اشعار به توصیف احساسات عمیق و تلخی میپردازد که در زندگی انسانها وجود دارد. شاعر با استفاده از تصاویری چون گذر زمان، سختیها و آرزوها، به بیان عواطف سرکوبشده و ناکامیهای خود میپردازد. او از زیباییهای دنیای طبیعی، مانند گلها و نور ماه، سخن میگوید، اما در عین حال حسرت و درد ناشی از گذر عمر و ناتوانی در دستیابی به خوشبختی را نیز به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر به چالشهای زندگی و توبهای که سنگینی آن را احساس میکند، اشاره دارد و این که چگونه تلخیها و تشنگیهای زندگی به بیمعنایی گذر روزها منجر میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فروغ روی تو چون از نقاب می گذرد
عرق ز پیرهن آفتا می گذرد
به خون دل گذرد روزگار سوختگان
مدار شعله به اشک کباب می گذرد
ازین چه سود که در گلستان وطن دارم؟
مرا که عمر چو نرگس به خواب می گذرد
ز پیش خرمن من برق از کم آزاری
به آرمیدگی ماهتاب می گذرد
کسی چگونه کند هوش را عنانداری؟
که موج لاله و گل از رکاب می گذرد
بنای توبه سنگین ما خطر دارد
اگر بهار به این آب و تاب می گذرد
به تشنگی گذرد ز آب زندگی صائب
کسی که موسم گل از شراب می گذرد