کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
این شعر به مضامین عاشقانه و فلسفی میپردازد. شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید و احساس تنهایی و بیکسی را به تصویر میکشد. او به رابطهای که در آن آشنا و بیگانه وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که اگر کسی کارایی برای نزدیک شدن ندارد، پس چه نیازی به آشنایی واقعی است. شاعر همچنین به عدم توانایی عقل در درک احساسات عمیق عشق اشاره میکند و میگوید که عشق هرگز سیر نمیشود. او به تصویر عشق به عنوان یک گنج اشاره میکند که با پیچ و تابهای آن همراه است. در نهایت، شاعر از احساس نازکی و آسیبپذیری خود صحبت میکند و به لذتبردن از افتادگی در پای معشوق اشاره میکند. به طور کلی، شعر از عاشقانهها و چالشهای روحی و احساسی در عشق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
فغان که تاج سر من شده است همچو حباب
تعینی که ز دریا مرا جدا دارد
به راستی ز فلک پیش می توان افتاد
ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد
ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد
عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد
به خون تپیدن من دورباش عشق بس است
ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد
حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت
حذر ز سایه بال و پر هما دارد
سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد
چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟
ترحم است درین بوستان بر آن طاوس
که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد
شده است خواب به مخمل حرام از غیرت
ز نقشهای مرادی که بوریا دارد
ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری
که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد
چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟
مرا که لذت افتادگی بپا دارد