درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
شاعر در این غزل به طبیعت، عشق، و مشکلات انسانی اشاره میکند. او از زیباییهای چمن و درختان سخن میگوید و به دائمی بودن خواستههای انسانی و اشتهاهای درونی اشاره میکند. در ادامه، به ناکامی در کنترل روزی و تلاشهای بیهوده انسان در برابر تقدیر میپردازد. عشق و دردهای روحی به نوعی با هم در آمیختهاند و شاعر بر بیاثری برخی تدبیرها تأکید میکند. سخن از تحمل مصائب و ناله در برابر خداوند نیز مطرح است و لزوم داشتن روحیه مثبت در مقابل مشکلات زندگی یادآوری میشود. همچنین، او از تلاش برای رسیدن به فهم عمیقتر و رهایی از قید و بندها صحبت میکند. در نهایت، شوق به جاودانگی و عشق به خداوند در این اشعار مشهود است، که برخلاف تمام ناملایمات، انسان را به ادامه مسیر و تلاش برای عبور از محدودیتها ترغیب میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
حریص را نکند نعمت دو عالم سیر
همیشه آتش سوزنده اشتها دارد
نمی توان به تردد عنان رزق گرفت
ز آب و دانه چه در دست آسیا دارد؟
چو مور بال برون آورد ز دانه رزق
توکلی که مرا پای در حنا دارد
وجود عاشق اگر چشم آفرینش نیست
همیشه گوشه بیماریی چرا دارد؟
شکست ناخن تدبیر بر تو دشوارست
وگرنه هر گرهی صد گرهگشا دارد
دهند جای به پهلوی خودفروشانش
به روز حشر شهیدی که خونبها دارد
ازان زمان که به خون جگر فرو رفتم
به هر چه می نگرم رنگ آشنا دارد
هزار حیف که در دودمان عشق نماند
کسی که خانه زنجیر را بپا دارد!
مبر شکایت روزی به آستان کریم
که مسجد از همه جا بیشتر گدا دارد
مدار از گل خورشید دیده، چشم حجاب
ز چشم آب سفر کرده کی حیا دارد؟
غبار سرمه چشم است پاک بینان را
نمک به دیده من رنگ توتیا دارد
کجاست عالم تجرید، تا برون آیم
ازین خرابه که یک بام و صد هوا دارد
شکفته باش که پامال حادثات شود
کسی که چین به جبین همچو بوریا دارد
حضور خاطر اگر در نماز شرط شده است
عبادت همه روی زمین قضا دارد
نفس شمرده زدن سیل را عنان زدن است
خوش آن که راه به این چشمه بقا دارد
ز بس ز نقش تعلق رمیده ام صائب
به مسجدی ننهم پا که بوریا دارد