غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۱۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد

که دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟

۲

فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری را

امان نداد که از بیضه سر برون آرد

۳

دل از عزیزی غربت نمی توان برداشت

ز گوهر آب محال است سر برون آرد

۴

برون نمی رود از مجمر تو نکهت عود

ز محفل تو کسی چون خبر برون آرد؟

۵

به روی سخت توان خرده از بخیل گرفت

که آهن از دل خارا شرر برون آرد

۶

اگر ز کنج قناعت قدم برون ننهی

چو عنکبوت ترا رزق پر برون آرد

۷

تو بیجگر کنی اندیشه از اجل، ورنه

ز شوق راه فنا مور پر برون آرد

۸

هزار ناخن تدبیر غوطه زد در خون

که تا ز عقده زلف تو سر برون آرد

۹

همان ز شوق دل خویش می خورد صائب

اگر ز جیب گهر رشته سر برون آرد

بازگشت به سروده‌های صائب