دل رمیده ملول از سفر نمیگردد
فتاد هرکه به این راه برنمیگردد
این شعر درباره دلسوزی و ناامیدی شاعر از زندگی و دلدادگی است. شاعر میگوید فردی که به این راه رفته است، هرگز به گذشته خود برنمیگردد. چشمان او به خاطر عدم درک درد و رنج، خشک و بیحس شده است. او همچنین به سنگدلی و فریب زیباییهای ظاهری دیگران اشاره میکند و میگوید که عشقش به معشوق چنان عمیق است که نمیتواند دل از او بردارد. شاعر به سادگی دلها و مشکلاتی که زیباییهای دنیا ایجاد میکند، اشاره دارد و به نظارت بر بزرگان و سرابهای دنیا اشاره میکند. در نهایت، او به تلخی زندگی و این که در این دوران، تنها خون دل است که نصیب انسان میشود، تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل رمیده ملول از سفر نمیگردد
فتاد هرکه به این راه برنمیگردد
شده است خشک چنان چشم من ز بیدردی
که از نظاره خورشید تر نمیگردد
مشو به سنگدلی غرّه ای کمانابرو
که تیر آه من از سنگ برنمیگردد
دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟
که تشنه سیر ز آب گهر نمیگردد
زمین سادهدلیهاست سخت دامنگیر
ز آبگینه من نقش بر نمیگردد
نمیشوند بزرگان ز پاس خود غافل
که تیغ کوه جدا از کمر نمیگردد
سراب تشنهلبان را نمیکند سیراب
که حرص جاه کم از سیم و زر نمیگردد
ز زور آب شناور نمیشود عاجز
ز باده ساقی ما بیخبر نمیگردد
به غیر خون جگر بادهای درین دوران
نصیب صائب خونینجگر نمیگردد