ز می پرستی خود لاله برنمیگردد
شب سیاه درونان سحر نمیگردد
شاعر با بیانی عمیق به موضوعات عشق، جدایی و عدم بازگشت به گذشته پرداخته است. او بیان میکند که به رغم تلاشها و دلتنگیها، انسانها نمیتوانند به گذشته برگردند یا از بعضی دردها رهایی یابند. در این مسیر، او به زیبایی و بیپناهی انسانها در برابر حوادث زندگی اشاره میکند و میگوید که دنیا و تجربیاتش، چون آفتاب، بر آنها بیتأثیر نیست. در نهایت این احساس سردی و جدایی را به دل خود نسبت میدهد و تأکید میکند که دل او همچنان در انتظار یار باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز می پرستی خود لاله برنمیگردد
شب سیاه درونان سحر نمیگردد
دمید خط و دل سخت یار نرم نشد
ز دود، دیده آیینه تر نمیگردد
دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که هرکه رفت به آن راه برنمیگردد
مدار چشم اقامت ز دولت دنیا
که آفتاب ملول از سفر نمیگردد
درین محیط که از صدق میگشاید لب؟
که چون دهان صدف پرگهر نمیگردد
ز شست صاف تو صیدی که میگشاید لب؟
کباب تا نشود باخبر نمیگردد
مکن ز چتر مرصع به بیکلاهان فخر
که پیش تیر حوادث سپر نمیگردد
درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید
ز هیچ آب دگر بارور نمیگردد
ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب
دل من است که از یار برنمیگردد