غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۰۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز میپرستی خود لاله برنمی‌گردد

شب سیاه درونان سحر نمی‌گردد

۲

دمید خط و دل سخت یار نرم نشد

ز دود، دیده آیینه تر نمی‌گردد

۳

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که هرکه رفت به آن راه برنمی‌گردد

۴

مدار چشم اقامت ز دولت دنیا

که آفتاب ملول از سفر نمی‌گردد

۵

درین محیط که از صدق می‌گشاید لب؟

که چون دهان صدف پرگهر نمی‌گردد

۶

ز شست صاف تو صیدی که می‌گشاید لب؟

کباب تا نشود باخبر نمی‌گردد

۷

مکن ز چتر مرصع به بی‌کلاهان فخر

که پیش تیر حوادث سپر نمی‌گردد

۸

درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید

ز هیچ آب دگر بارور نمی‌گردد

۹

ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب

دل من است که از یار برنمی‌گردد

بازگشت به سروده‌های صائب