فلک ز لنگر من باوقار می گردد
زمین ز سایه من بیقرار می گردد
این شعر به ارتباط انسان با عشق، طبیعت و احساسات دنیوی میپردازد. شاعر از تنوع عواطف و تأثیر عشق بر زندگی و جهان صحبت میکند. او به نوعی دیوانگی اشاره دارد که در عشق و زیبایی وجود دارد و نشان میدهد که چگونه انسانها تحت تأثیر عشق و زیبایی عشق ورزیدن و بیقراری میکنند. همچنین، شاعر بر رابطهای که بین عشق و آگاهی وجود دارد تأکید کرده و به تحولات و تحرکاتی که عشق در وجود شخص ایجاد میکند اشاره میکند. در نهایت، شعر به صورت کلی نشاندهنده جاذبهها و چالشهای عشق و وجود انسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فلک ز لنگر من باوقار می گردد
زمین ز سایه من بیقرار می گردد
جنون ز سنگ ملامت نمی کند پروا
چو کبک مست درین کوهسار می گردد
سر کلافه اگر گم نکرده چرخ، چرا
به گرد خاک چنین بیقرار می گردد؟
ز چارپای عناصر پیاده هرکس شد
به دوش چرخ چو عیسی سوار می گردد
ز غرق امن بود کشتی سبکباران
به خار و خس کف دریا کنار می گردد
به آفتاب جمال تو چشم هرکه فتاد
چو سایه گرد تو بی اختیار می گردد
ز دوری تو به من برخورد اگر سیماب
ز بیقراری خود شرمسار می گردد
چنین که چشم تو مست است از شراب غرور
کجا ز سیلی خط هوشیار می گردد؟
چرا خط از لب میگون او نگردد سبز؟
ز باده راز نهان آشکار می گردد
مده عنان سخن را ز دست چون منصور
که چون بلند شود حرف، دار می گردد
مکش سر از خط فرمان تیغ همچو قلم
که دل دو نیم چو شد ذوالفقار می گردد
چو خضر تن به حیات ابد مده زنهار
که آب، سبز درین جویبار می گردد
به هرکه عشق سر زنده ای کرامت کرد
چو شمع در دل شب اشکبار می گردد
اگر ز نعمت الوان به خون شوی قانع
ترا چو نامه نفس مشکبار می گردد
فغان که آدمی از پیش پای خود، آگاه
به روشنایی شمع مزار می گردد
ز خواب قطع نظر کن که وصل گل صائب
نصیب شبنم شب زنده دار می گردد