غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۸۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز کاهلی به نظرها جوان گران گردد

که هرکه مانده شود بار کاروان گردد

۲

مکن تکلف بسیار، کز مروت نیست

که میهمان خجل از روی میزبان گردد

۳

مجو زیاده درین میهمانسرا ز نصیب

که میهمان ز فضولی به دل گران گردد

۴

دل آرمیده شود نفس چون به فرمان شد

که ایمنی سبب خواب پاسبان گردد

۵

به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس

زبان مار خس و خار آشیان گردد

۶

نثار عشق جوانمرد کرده نقد حیات

غریب نیست زلیخا اگر جوان گردد

۷

زبان شمع به صد آب و تاب می گوید

که مد عمر سبکسیر از زبان گردد

۸

به قدر آنچه کنند ایستادگی در فکر

سخن به گرد جهان آنقدر روان گردد

۹

به نان خشک قناعت کند سعادتمند

هما ز مغز تسلی به استخوان گردد

۱۰

ز شورچشمی ادبار غافل افتاده است

سبکسری که به اقبال شادمان گردد

۱۱

به خرد کردن دانه است آسیا را چشم

مدان ز لطف اگر گردت آسمان گردد

۱۲

اگر به کوه گرانسنگ پا بیفشارم

ز برق تیشه تردست من روان گردد

۱۳

مکن ز سختی ایام رو ترش صائب

که مغز، نرم ز زندان استخوان گردد

بازگشت به سروده‌های صائب