به دور لعل تو یاقوت از آب و رنگ افتاد
ز چشم جوهریان چون سفال و سنگ افتاد
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و دردهای خود میپردازد. او زیباییهای ظاهری را به چالش میکشد و میگوید که لعل و یاقوت در برابر عشق واقعی رنگی ندارند. شاعر از نگاه کردن به معشوقی که توجهش به او کم شده، غمگین است و از دشواریهای زندگی شکایت دارد. او به جنگ درونیاش با مشکلات و دشمنان اشاره میکند و از احساس شکست و ناکامی مینالد. در نهایت، او بیان میکند که دل شکستهاش به سادگی التیام نخواهد یافت و گذشتهی تلخش او را نمیتواند نجات دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به دور لعل تو یاقوت از آب و رنگ افتاد
ز چشم جوهریان چون سفال و سنگ افتاد
دگر به قبله اسلام کج نگاه کند
نگاه هرکه بر آن صورت فرنگ افتاد
ز تنگ عیشی من خرده بینی آگاه است
که چون شرار به بند گران سنگ افتاد
شکست رنگ کند کار شیشه با دلها
حذر کنید ز حسنی که نیمرنگ افتاد
زبان عرض تجمل به یکدیگر پیچید
که راه قافله بر دیده های تنگ افتاد
برهنه در دهن تیغ بارها رفتم
که نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد
به سرکشان جهان است جنگ من دایم
به تیغ کوه مرا کار چون پلنگ افتاد
ز شوق، سنگ نشان بال و پر برون آورد
به وادیی که مرا پای سعی لنگ افتاد
شکسته دل من کی درست خواهد شد؟
که مومیایی من سخت تر ز سنگ افتاد
همان ز چشم غزالان حصاریم صائب
اگرچه دامن صحرا مرا به چنگ افتاد