پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید
چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید
در این شعر، شاعر از شوق و آرزوهای خود در مورد معشوق صحبت میکند. او به زیبایی و جلوههای معشوق اشاره میکند و از احساس خجالت و نگرانی ناشی از عشق میگوید. در دیاری که معشوق حضور دارد، دیگران جرات ابراز عشق ندارند و هرکسی در تلاش است تا دل خود را از تیرهروزیها پاک کند. شاعر همچنین به اهمیت لذت بردن از زندگی و عشق بهعنوان یک امر مثبت اشاره میکند و میخواهد از زیباییها و لحظات خوب استفاده کند. در نهایت، او از دوستانش میخواهد که از شراب و لذت زندگی غافل نشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید
چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید
در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی
گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید
پیش من دم نتواند ز نظربازی زد
گرچه شد دیده یعقوب درین کار سفید
آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم
که کنم دیده خود در قدم یار سفید
سعی کن تا ز سیاهی دلت آید بیرون
همچو زاهد چه کنی جبه و دستار سفید؟
صائب از دست مده جام می گلگون را
از شکوفه چو شود چادر گلزار سفید