چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
فیض خار سر دیوار به پایی نرسید
این شعر به بیان غم و ناامیدی شاعر از واقعیتهای زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که امید و شادی به او نرسیده و هرچه تلاش کرده، نتیجهای درخور نداشته است. او به بیارزشی زندگی و دردهایی که بیدرمان باقی ماندهاند، اشاره میکند و این که تلاش او برای یافتن معنی یا ارزش در زندگی بیثمر بوده است. بهطور کلی، شعر بیانگر حسرت و تنهایی است و به نرسیدن به آرزوها و خوشبختیها اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
فیض خار سر دیوار به پایی نرسید
هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند
مسی از دست ندادم که طلایی نرسید
قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب
خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید
گر دوا این و گرانجانی منت این است
جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید
آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من
رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید
نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح
استخوانی است که فیضش به همایی نرسید
در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز
کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید
صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست
این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید