غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۴۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید

فیض خار سر دیوار به پایی نرسید

۲

هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند

مسی از دست ندادم که طلایی نرسید

۳

قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب

خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید

۴

گر دوا این و گرانجانی منت این است

جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید

۵

آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من

رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید

۶

نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح

استخوانی است که فیضش به همایی نرسید

۷

در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز

کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید

۸

صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست

این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید

بازگشت به سروده‌های صائب