چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
در این شعر، شاعر از غم و درد فراق معشوق صحبت میکند. او با قلم خود غمنامهای مینویسد و دلش پر از آه و اشک است. شاعر میگوید که عشق و شوق هرگز به پایان نمیرسند و حتی در شبهای تاریک هجر نیز امید هنوز زنده است. او به حسرتی که در دل دارد اشاره میکند و میگوید که تا زمانی که چشمش به چشم معشوق نیفتد، خواب آرامی نخواهد داشت. دلش به درد فراق میسوزد و او از گلی که یاد معشوقش را زنده میکند، میگوید که سینهاش را میشکافد. در نهایت، شاعر از حال دلش در تنهایی و غریبیش میگوید و به امیدی که روزی معشوقش به سراغش میآید، اشاره میکند. این شعر نشاندهنده عمق عشق و اشتیاق و همچنین درد جدایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم
نامه شوق محال است به پایان آید
موج ساکن نشود قلزم بی پایان را
سخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟
تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگر
چه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟
مژده وصل مگر مانع رفتن گردد
خسته ای را که ز هجر تو لب جان آید
چون گل از دست نگارین تو چون یاد کنم
چاکم از سینه جلوریز به دامان آید
کشت امید مرا ابر بهار دگرست
قاصدی کز سر کویت عرق افشان آید
گر بداند که چه خون می خورم از تنهایی
دل شب بر سر من مست و غزلخوان آید
چه نظر بر دل صد پاره ما خواهد کرد؟
لاله رویی که خراجش ز گلستان آید
گریه ای سر کنم از درد که آن سرو روان
همره قافله اشک به دامان آید
چشم یعقوب مرا پیرهن بینایی است
هر غباری که ز کوی تو خرامان آید
خنده شیشه می بر تو گران می آید
به چه امید کسی بر سر افغان آید
چه بهشتی است که تا پای در آن کوی نهم
یارم از خانه برون دست و گریبان آید
از غریبی دل من باز نیاید صائب
مگر آن روز که یارم به صفاهان آید