بی خبر از در من یار مگر باز آید
ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟
این شعر درباره انتظار و longing برای یار است. شاعر از درد فراق و نبودن معشوق سخن میگوید و احساس میکند که در نبود او، تحمل و صبرش نیز به پایان میرسد. او از تماشای محبوبش لذت میبرد و همزمان از زخمهای دلش میگوید. در این انتظار، امید دارد که محبوب دوباره به او بازگردد و زندگیاش را شاد کند. شاعر همچنین به زیباییها و لذتهای زندگی اشاره میکند و بیان میکند که در غیاب محبوب، هیچ چیزی برایش ارزشمند نیست. در نهایت، شعر نشاندهندهی احساسات عمیق و ناامیدی شاعر در این انتظار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی خبر از در من یار مگر باز آید
ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟
در تماشای تو از کار دل خونشده ام
نه چنان رفت که دیگر ز سفر باز آید
زان خوشم با دل صد چاک که آن سرو روان
هر نفس در دلم از راه دگر باز آید
شادی قافله مصر به گردش نرسد
هرکه را چون تو عزیزی ز سفر باز آید
نشود پیش شکر خنده من صبح سفید
گر به آغوش من آن تنگ شکر باز آید
استخوانش به هما شهپر اقبال دهد
کشته ای را که خدنگ تو به سر باز آید
دل به فکر تن افسرده کجا می افتد؟
به چه امید به این سنگ شرر باز آید؟
هست امید که برگردد ازان چهره نگاه
شبنم از چشمه خورشید اگر باز آید
سفر نکهت گل را نبود برگشتن
از دل رفته محال است خبر باز آید
باده شب نربوده است چنان صائب را
که به خود از نفس سرد سحر باز آید