سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
این شعر به بررسی حالاتی از عشق، وجود و جدایی میپردازد. شاعر به موضوعاتی چون بینظمی در عشق، عدم توانایی در کنترل احساسات و ناپایداری در زندگی اشاره میکند. مثلاً، وقتی قلبی از عشق آشفته میشود، آرامش آن غیرممکن است و گلها که خندیدهاند دیگر به غنچه تبدیل نمیشوند. همچنین، شاعر به ناپایداری انسانها و ناممکن بودن برخی خواستهها و شرایط در زندگی اشاره میکند. به طور کلی میتوان گفت که این شعر سرشار از حسرت و عاطفه است و نشاندهنده عمق احساسات انسانی و چالشهایی است که در راه عشق و زندگی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
گل چو خندید محال است دگر غنچه شود
سر چو آشفته شد از عشق، بسامان نشود
شوخی حسن عیان می شود از پرده شرم
برق از ابر محال است نمایان نشود
پنبه نازده حلاج ز حق می خواهد
مغز منصور محال است پریشان نشود
دزد را خاطر آگاه شب مهتاب است
دل روشن گهران عاجز شیطان نشود
از تهی چشمی ما رزق پراکنده شده است
دانه در دام محال است پریشان نشود
بگذر از پرورش نفس که این بدکردار
آشنا چون سگ دیوانه به احسان نشود
تا صدف مهر خموشی نزند بر لب خود
آب در حوصله اش گوهر غلطان نشود
حرص جان می دهد از بهر پریشان گردی
مور قانع به کف دست سلیمان نشود
هرکه را جوهر ذاتی نبود جامه فتح
به که چون تیغ درین معرکه عریان نشود
چه خیال است که صائب ز سخن گردد سیر؟
تشنه سیراب ز سرچشمه حیوان نشود